نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

تولذ محدثه جونی

روز جمعه 28 خرداد تولد محدثه جونی بود.2تاییون عروس کوچولوی خوشگل بامزه ی ناز نازی شده بودین.تم تولد محدثه جون صوفیا بود.شب خیلی خوب و به یادموندنی بود.به تو دخملی نازم خیلی خوش گذشت و کلی هم رقصیدی. قربون 2تا عروس خوشگلم بشم من عاشق این عکستم هر وقت میبینم دیوونه میشم       محدثه جونی عزیزم تولدت مبارک ...
19 تير 1395

یه روز خوب در بام تهران

دختر گلم نیکا جونی؛ روز جمعه 15 خرداد به همراه مامان جون و باباحاجی و عمه اینا رفتیم بام تهران. روز خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت.تو و محدثه هم هر جا که با هم باشین قطعا اون روز هم برای شما و هم برای ما بهترین روز میشه... ای جونم الان بالای بالائی به قول خودت تو آسمونا تا رسیدیم عمو زحمت کشید و دوغ آبعلی خرید مامانی ترشه؟آره مامان خیلی حال میده اینجا هم تو صف منتظر ماشین هستیم تا بریم بالا تلکابین سوار شیم ، وقتی که ما رسیدیم از زمان سوار تلکابین گذشته بود بعد تصمیم گرفتیم تله سیژ سوار شیم.من به بابایی گفتم به نظرت با نیکا میتونیم سوار شیم آخه خطرناکه،نیکا یوقت نترسه،بابایی گفت ...
19 تير 1395

35 ماهگییت مبارک دختر عزیزم

سلام عشقولوی مامان؛ از اونجایی که تو عاشق کیک و تولد و دست و جیغ و هورایی و من عاشق چیزهایی هستم که تورو خوشحال میکنه یه ماهگرد مادرو دختری به پا کردم.این آخرین ماهگردت تا رسیدن به تولد 3سالگیت بود. با هم دیگه کیک درست کردیم و بردیم تو اتاقت و بزن و بکوب راه انداختیم.خیلی حال داد. 35ماهگیت مبارک ملوسکم   دورت بگردم که بعدش خودت واسه عروسکت یا به قول خودت بچت ماهگرد این عکس هم خودت گرفتی نازگلکم یادم رفته بود بهت بگم خیلی قشنگ و با تسلط عکس میگیری حتی بهتر از مامان   نیکای من مامان همیشه عاشق عشقولانه های توئه همه ی عشقولانه هات دوست دارم همیشه.....
19 تير 1395

مامان فاطمه تولدت مبارک

عزیز دل مامان؛ خداروشکر میکنم که تو و باباییرو دارم که همیشه با مهربونیاییتون من و شرمنده خودتون می کنید و همین محبت بی ریاتونه که من دیوونه ی خودتون کرده... امسال تولدم دقیقا روز نیمه شعبان بود.بعداظهر همون روز مامان جون و باباحاجی و عمه اینا از مشهد رسیدن،ما رفتیم خونه مامان جون ،من فکر میکردم چون مامان جون اینا خسته ان بابایی تولدم اونجا بگیره ولی بابایی مامان جونشون به مناسبت تولدم به رستوران دعوت کرده بود و اونها هم با وجود خستگی که از مسافرت برگشته بودن با خوشحالی اومدن و من حسابی غافل گیر شدم و غافلگیر تر از اون کادوی خیلی خوشگل تو و بابایی بود که من خیلی خوشحال کرد و خیلی دوسش دارم. شب خیلی خوبی بود. خوش...
19 تير 1395

پروژه مهم از جیش گرفتن عشقم

سلام عزیز دل مامان؛ یکی از بزرگ ترین دغدقه ی اکثر مامانا دوره از جیش گرفتن نینیاشونه،من هم برای از جیش گرفتنت خیلی استرس داشتم و چیش خودم می گفتم حتما خیلی سخته اصلا از کجا و چه جوری شروع کنم.با یزره مطالعه کردم و با صحبت و پرس و جو از مامانای دیگه و عمه جونی از تجربیاتشون استفاده کردم و متوجه شدم که بچه ها با هم دیگه فرق دارن. یک روز بعد از سیزده بدر یعنی 1395/1/14با توکل به خدا این پروژه مهم شروع کردم.و از اونجا تازه همه خونه تکونی کرده بودن و ما هم چون رفت و آمد داشتیم به حرف بابایی گوش کردم.بابایی گفت فعلا تا نیکا یاد نگرفته جیشش بگه پوشکش کن اما من از اونجایی که هم خونده بودم و هم پرسیده بودم اگه این کار کنیم بچه دچار دو...
18 ارديبهشت 1395

خیلی قشنگ نماز می خونی

نیکا جونی مامان؛دوباره اومدم با یه مطلب خیلی زیبا...البته مطلب من همین کارهای خوب توئه که زیباش کرده. خداروشکر تو از زمانی که خیلی کوچولو بودی اول از مهر برداشتن جانمازون که من و بابایی عاشق اون لحظه ها بودیم و اونم یکی از بزرگ ترین و زیباترین لحظه های زندگیمون بود شروع شد.اول مهر برمی داشتی بعدش هر چیزی به عنوان چادر سر میکردی و سرت روی مهر میزاشتی،بعدش که کم کم عقلت رسید چادر کوچولوت سرت می کردی و گاهی اوقات به هر طرف وای میسادی و نماز میخوندی تا به امروزکه خدارو هزار مرتبه شکر قشنگ عقلت میرسه،بیشتر اوقات تا صدای اذان میشنوی سریع به من میگی:مامان،چادر بزرگم میاری با هم نماز بخونیم؟دیگه به چادر کوچولوی خودتم قانع نیستی،دلت می خواد ...
18 ارديبهشت 1395

آزمایش خون

سلام مامانی؛ چند روز پیش بامامان جون رفتیم آزمایش کلی که دکتر برای مطمئن بودن از سلامتیت نوشته بود بدیم.از خونه بهت نگفتیم که یوقت نترسی،رسیدیم آزمایشگاه من که نتونستم بیام تو اتاق،از استرس اینکه یوقت تو دستت تکون بدی،یا خدایی نکرده رگت پیدا نکنه و هزار تا فکر دیگه تو سالن راه میرفتم و ذکر می گفتم،دست مامان جون درد نکنه،تو تو بغلش بودی و بدون اینکه از اتاق شما صدایی بیاد یدفعه دیدم مامان جون صدام میزنه بیا تو تموم شد.مامان دورت بگرده انقدر صبوری که صدات در نیومد، صبوری و مظلومیتت اشک من و مامان جون در آورد.بعد تو راه خونه مامان جون کلی برات خوراکی خرید و همین که رسیدیم خونه برات آب قند درست کردم.قربونت برم آب قند خیلی دوست داری. ...
18 ارديبهشت 1395

اوین بارکه به آرایشگاه رفتی و لباس عروس پوشیدی

سلام عشقم؛ خیلی خوشحالم،آره خوشحال،دوست دارم جیغ بزنم،حتما با خودت میگی مامانم دیوونه شده.نه مامان جون،دیوونه نشدم،البته دیوونه که هستم،اونم دیوونه ی تو... بحث عوض نکن عشقم،داشتم می گفتم خیلی خوشحالم به خاطر اینکه تو من به یکی از بزرگ ترین آرزوهایی که همیشه تو ذهنم داشتم یا تو رویا میدیدم رسوندی، آره خود تو رسوندی،ومن خدارو خیلی خیلی شاکرم به خاطر وجود فرشته ای مثل تو ... دخترکم بزار از اولش برات تعریف کنم.عروسی داداش عمو وحید دوست بابایی بود.من و بابایی این لباس خوشگلی که شمارو یه پارچه عروس کرده خریدیم.من و بابایی اون شب وقتی تورو تو این لباس دیدیم که کلی ذوق میکردی و میرقصیدی خیلی خوشحال شدیم چون آرزوی مشترک هر دو...
18 ارديبهشت 1395

اولین بار که به تئاتر رفتی

نیکا جون؛ از اونجا که بابایی مهربونت تو خیلی از کارها غافلگیرمون میکنه.غافلگیری این دفعه گرفتن بلیط برای تماشای تئاتربود.سه تاییمون اولین بارمون بود که می خواستیم به تماشای تئاتر بریم.من از قبل خیلی دوست داشتم برم.خیلی خوشحال شدم و تو فسقلی هم خیلی خوشحال تر شدی و ذوق میکردی می گفتی می خوام برم آتنا .خخخخخخخخخخه آره واقعا می گفتی آتنا ما هم کلی می خندیدیم.ما با عمو وحید و خاله میترا و کیان جون رفتیم.چون شما خیلی کیان دوست داری وجود کیان تورو خوشحال تر کرد. اونجا خیلی دختر خوبی بودی و قشنگ نشستی و با دست زدن ما دست میزدی و با خندیدن ما می خندیدی.محوطه کلا تاریک بود،اولش یه جوری شدی ولی یزره که گذشت عادت کردی. تئاترش...
18 ارديبهشت 1395